زندان اوین و شب یلدا

امشب شب یلداست. طولانی ترین شب سال. آموخته ای امشب را تا پاسی از شب گذشته بیدار بمانی و در کنار سایر اعضای خانواده و دوستان خرامیدن زمستان را ناظر باشی. هندوانه ای و آجیلی برای این شب که هر چه هم گران باشد متناسب با فقر خود آن را فراهم می کنی: پسته کله قوچی اگر نشد با تخمه سیاه سر می کنی.
اما این همه در صورتیست که بی تابی تو را وا ندارد به مخوف ترین جای این شهر بروی. چند شمع دست و پا می کنی و چند هم بغض به تو می پیوندند و می روی پشت سردترین دیوار این شهر شمع ها را روشن می کنی.
وقتی پاره ای از وجودت را پشت این دیوار محبوس کرده اند و حالا نزدیک به بیست روز است نگذاشته اند او را ببینی و در عین حال به تو می گویند حال جگر گوشه ات خوب است، وا می مانی که اگر این طور است پس چرا نه می گذارند او را ببینی و نه می گذارند وکیل او پرونده اش را مطالعه کند. این همه تو را وا می دارد که این جا باشی.
آری شب یلداست. دما به وضوح زیر صفر است. یعنی اگر آب می بودی مدتی می گذشت و یخ میزدی. دور و بر اوین تاریک هم است. سرد است و تاریک. اما نه تو آبی و نه می توانی بپذیری که حال عزیز تو پشت این دیوارهای سرد و تاریک خوب باشد. آن هم در سلول انفرادی اوین!!
حالا نشسته ای و نظاره می کنی شمع ها را که می سوزند و در سوز شب یلدا هر چند لحظه یک بار خاموش می شوند. وتو با سماجت یک عضو خانواده آن را باز هم روشن می کنی و باز و باز.
آن چه در پی می آید گزارش واره ای از مراجعه حضور سی تن از خانواده ها و دوستانشان از ساعت 5-7 غروب سی ام آذر مصادف با شب یلداست:
مادر انوشه درحالی که پالتوی روشنی به تن داشت مثل همیشه با لبخند شیرینش به هر تازه وارد به جمع مادران مقابل درزندان اوین سلام می کرد. مادر نسیم با قیافه نگرانش به اطراف خود نظر می انداخت، مادر بهروز با آن چهره‌ی غمگین‌اش به هر فردی که از درِ زندان اوین خارج می شد پرسشگرانه و خیره می نگریست. مادر محسن گشاده روی و امیدوار از آزادی زود هنگام بچه ها صحبت می کرد. مینا همسر روزبه با چهره‌ی مهربان و صمیمانه اش با سایر مادران در حال گفتگو و دلداری بود. خواهر مهدی( الهیاری) نگران به تلفن خود می نگریست که جواب مادرم را چی بدهم، اگر بفهمد پس می افتد و حالا هم پشت خطی از شهرستان است. خواهر ایلناز با کنجکاوی در تلاش برای دریافت خبری جدید از این سو به آن سو می رفت. مادر کیوان نیز با احتیاط سعی میکرد برای دیدن بچه ها چاره اندیشی کند.
مادران با کوبیدن به در زندان، زندانبان را به پشت دریچه تعبیه شده‌ در کشاندند. هم صدا گفتند می خواهیم فرزندانمان را پس از 20 روز ببینیم، امشب شب یلدا است و ما می خواهیم لحظاتی را با آنها بگذرانیم. سرباز پشت دریچه در پاسخ گفت هر گونه دیداری منوط به مجوز خود مسئول بند 209 است. قرار شد برود از او کسب اجازه کند. پس از چند لحظه گفت امکان چنین دیداری نیست، این افراد ممنوع الملاقات هستند. به دادگاه انقلاب مراجعه کنید. مادران در جواب گفتند که الان دادگاه انقلاب را از کجا بیاوریم، الان شب یلدا است و ما می خواهیم حداقل صدای فرزندانمان را بشنویم. کم کم شمع های خود را روشن کردند و بر تعدادشان نیز افزوده می شد، چند نفری، تنها آمده بودند لحظاتی را در شب یلدا با خانواده های دانشجویان دربند بسر برند. پس از مدتی فردِ میانسالی که خود را جانشین زندان ( آقای خضایی) معرفی کرد از داخل زندان بیرون آمد، با نگاهی به پدر یکی از بچه ها که آن جا ایستاده بود علت تجمع را پرسید، مادران یکی پس از دیگری هر کدام هر چه به نظرشان می رسید بیان می کردند. و دیدار فرزندانشان را در خواست می نمودند. در این بین آن ها حتی به یک تماس تلفنی هم راضی شدند ولی آن فرد مسئول زندان هم چنان مسرانه و مدام تکرار می کرد که شما باید فردا صبح مراجعه کنید به دفتر اطلاعات و از آنها درخواست ملاقات کنید. تمام دفاتر اداری در این ساعت تعطیل هستند. شما فقط وقت خود را این جا در این سرما تلف می کنید، و موجب دردسر برای خودتان و فرزندان زندانیتان می شوید. از مادران اصرار برای دیدن و از آن مقام مسئول انکار. در این بین یکی از مادران با بیان شیرین خود به مسئول زندان گفت اگر نمی گذارید ما فرزندانمان را ببینیم اقلاً بگذارید آنها ما را ببینند. مادر دیگری می گفت ما نمی توانیم برویم منزل. کاری نداریم انجام دهیم و دلمان هم آرام نمی شود. حداقل اینجا که هستیم حس می کنیم به بچه ها نزدیک تر هستیم. نفر بعدی به مسئول زندان ملحق شد و مسرانه از مادران می خواست که پراکنده شوند وگرنه هم برای خودشان و هم برای فرزندانشان دردسر ایجاد می کنند. متذکر می شدند که تجمع در این جا معنی ندارد و فقط جلب توجه می کنید و صورت خوشی ندارد. اعضای خانواده و سایر حاضرینی که برای دلداری آنها آمده بودند شمعهای روشن را روی تل برفی نزدیک درب برافراشتند. مجبور بودند متفرق شوند. با دستانی خالی و دلهایی نگران به سوی منزلشان روانه شدند. بلندترین شبِ سال رامی بایست بدون ندایی از عزیزانشان سپری می کردند. اما چگونه؟ و با کدام روحیه؟

0 comments: